سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

نگارکده

بعضی از آدما خیلی آدم رو اذیت می کنن
نمی دونم شایدم من اینطوریم.
نمی تونم تحمل کنم کسی از من بهتر باشه
این خیلی بده می دونم
ولی دست خودم نیست
احساس می کنم وقتی من نمی تونم کاری رو انجام بدم ولی یکی دیگه می تونه دیگه همه چیز تموم شده! همه چیز!
اسم این حالت رو گذاشتم "احساس حقارت" و بیشتر وقتا احساسش می کنم
اگر راهی به نظرتون می رسه که کمک کنه این احساس حقارت در من کمتر بشه ممنون میشم...


نوشته شده در پنج شنبه 91/8/18ساعت 8:0 عصر توسط نگار ساده نظرات ( )


تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»


نوشته شده در چهارشنبه 91/8/17ساعت 8:3 عصر توسط نگار ساده نظرات ( )


ساعت 22:00 راحت میشد نگرانی رو توی چشماش دید...فکر می کرد نکنه نیاد؟

ساعت 22:15 دیگه واقعا نمی تونست تحمل کنه...توی ذهنش همش فکر های ترسناک می کرد...

ساعت22:30 دیگه بیشتر از این نمی تونست صبر کنه براش...اگه تا حالا نیومده پس دیگه نمیاد...

ساعت22:45 تمام ذهنش روی زیبایی لبخند اون روز توی پارک بود...نمی تونست به چیز دیگه ای فکر کنه...

ساعت23:00 دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود...فقط یک راه داشت...باز کردن پنجره...نگاه کردن به زیر پاهاش و پایین پریدن...

ساعت 5:00 صبح پلیس اعلام کرد که خودش رو از پنجره پرت کرده پایین...

 

 

پ.ن.خودم هم نفهمیدم چرا این داستان یهو به ذهنم رسید!


نوشته شده در یکشنبه 91/6/19ساعت 10:58 عصر توسط نگار ساده نظرات ( )


من یه تازه واردم!
به کمک نیاز دارم تا بشه تحمل کنم این اتفاقا رو...


نوشته شده در یکشنبه 91/5/29ساعت 1:14 عصر توسط نگار ساده نظرات ( )